باورت ميشود؟ امروز به هر کجا که سر مي زدم تو را می ديدم و از هر چيز صدای مهربان تو را می شنيدم حتی از ماه که مثل گلدان ترک خورده ای نگاهم می کرد صدای تو می آمد که: صلواتهای روز جمعه فراموشت نشود!
ديروز ولی اندوهی عتيق مثل ديوی خشمگين دلم -اين کلبه مالامال از عشق - را به آتش کشيد. انگار در باتلاقی از غم فرو می رفتم که با واژههايی از جنس ابر دستم را گرفتی و با خود به آسمان بردی و آهسته آهسته سايههای اندوه را از شانههای خسته ام تکاندی.
امشب هم مثل اولين روزهای عاشقی خورشيدی بی غروب به شبهای بی ستاره ام بخشيدی.
از تو به خاطراين عشق بی زوال ممنونم. ديگر عرضی ندارم!
(سعیدی راد)
برچسب:
نویسنده: یوسف یوسفی